تبليغاتX
دختری از ماه

دختری از ماه

زندگی................

زیر گنبد کبود
جز من و خدا

کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 20:45  توسط موجود فضایی  | 

چهار معمای جالب و متنوع هوش و ریاضیات :

 

معمای شماره یک :
- ۱۰۰ نفر آدم با هوش در یک سالن زندانی هستند.
- حداقل یک نفر و حداکثر همه آنها دارای یک خال بر روی صورتشان هستند.
- هیچ کدام از این افراد نمی دانند که آیا خود دارای خال هستند یا نه.
- به آنها گفته شده که به ازای هر آدم خال دار یک شبانه روز ( نه کمتر و نه بیشتر) مهلت دارند که آدم های خال دار از سالن بیرون بیایند.
- این افراد نمی توانند هیچ ارتباطی با افراد دیگر موجود در سالن برقرار کنند.
- تنها ارتباط موجود دیدن صورت افراد دیگر است.
- به هیچ امکانی هم دسترسی ندارند که صورت خود را ببینند.
- خلاصه پیغام و پیام و آینه و …. ممنوع است.
- تعداد افراد خال دار معلوم نیست.
سؤال : با چه روشی ممکن است که فقط افراد خال دار در پایان مهلت تعیین شده (n روز به ازای n خال دار) از سالن خارج شوند؟

معمای شماره دو :
در زمان قدیم که روستاییان محصولات خودشان را بمیدان برای فروش می آ وردند یک زن روستایی یک سبد تخم مرغ بمیدان آورده که بفروشد. هنوز هیچ نفروخته بود که اسب یک سوار پاش خورد بسبد تخم مرغ. نتیحتا بیشتر تخم مرغ ها شکستند.
اسب سوار خیلی نا راحت شد واز روستایی پوزش خوا ست و حاضر شد پول همه آنهارا بپردازد.
اسب سوار از روستایی سوال کرد”: “مادر جون چند تا تخم مرغ داشتی؟”
خانم در حواب گفت:
“تعدادشونو نمیدو نم اما وقتی آنهارا دوتا دوتا بر میداشتم یکی باقی میموند وقتی سه تا سه تا بر میداشتم یکی باقی میموند, وقتی چهارتا چهارتا بر میداشتم یکی باقی میموند, وقتی پنحتا پنحتا بر میداشتم یکی باقی میموند, وقتی شش تا شش تا بر میداشتم یکی باقی میموند, اما وقتیکه هفت تا هفت تا بر میداشتم هیچی باقی نمیموند. اسب سوار حساب کرد و پول تخم مرغای زن را داد.
سوال: کمترین تعداد تخم مرغی که زن روستایی میتوانست داشه باشد چندتا بود؟

معمای شماره سه :

- یک فردی اسیر است و باید نجات پیدا کند و برای او دو مسیر فرار وجود دارد.یکی نجات و دیگری نابودیست سر هر کدام از این راهها یک نفر ایستاده یکی کاملا دروغ گو و دیگری کاملا راستگو این فرد با یک سوال چگونه می تواند راه صحیح را پیدا کند ؟( فقط یک سوال و فقط از یک نفر – راستگو و دروغگو مشخص نیست – راه برگشتی هم نیست )


معمای شماره چهار :

۱۰۰ جعبه قند داریم که در هر کدام ۱۰۰ حبه قند موجود است و وزن هر حبه قند a گرم است.اگر یکی از جعبه های قند شامل حبه هایی به وزن a-1 گرم باشد چگونه می توان با یکبار وزن کردن،جعبه شامل حبه های دارای وزن کمتر را یافت؟

پاسخ سوال شماره یک :

جواب – > فرض کنین یه نفر تو قبیله خال داشته باشه. اون فرد خالدار بقیه قبیله رو میبینه که هیچ کس خالدار نیست ولی چون رییس قبیله گفته اینجور افراد حتما وجود دارند، نتیجه میگیره فقط خودش خالداره و همون روز اول خودش رو میکشه. از طرف دیگه بقیه افراد بدون خال میبینن یه نفر خال داره ولی خودشون نمیدونن خال دارن یا نه. مثل بالا برای خودشون استدلال میکنن که اگه خودشون خال نداشته باشن اون فرد خالدار باید امروز خودش رو بکشه و اگر خودشون خال داشته باشن اون فرد دیگه امروز رو منتظر خواهد موند. اون فرد خالدار روز اول خودشو میکشه و بقیه میفهمن که خودشون خالدار نبودن. این از یکی.
حالا برای دو نفر همین استدلال رو تکرار کنین. فرض کنین دو نفر تو قبیله خال دارن. اونی که خالداره میبینه یه نفر تو قبیله خال داره ولی نمیدونه خودش هم خال داره یا نه. با خودش میگه اگه من خال نداشته باشم اون فرد خالدار باید امروز خودش رو بکشه و اگر خال داشته باشم باید منتظر بمونه. اون فرد دیگه هم همین جور استدلال میکنه و هر دوشون روز اول رو کاری نمیکنن و منتظر میمونن. در نتیجه میفهمن که هر دو تا خالدارن و روز دوم خودشون رو میکشن. اما اونایی که خال ندارن میبینن دو نفر تو قبیله خال دارن. اونا دو روز صبر میکنن تا سرنوشت این دو تا معلوم بشه و چون روز دوم اون دو نفر خودشون رو میکشن میفهمن که خودشون خال نداشتن.
به همین ترتیب میتونین برای سه نفر و چهار نفر و … تکرار کنین استدلال رو. در نتیجه اگه n نفر خالدار باشن تا روز n-1 ام صبر میکنن و بقیه که خال ندارن تا روز n ام. روز n ام افراد خالدار دسته جمعی خودشون رو میکشن و از اینجا بقیه میفهمن که خودشون خال ندارن. یعنی تا صبح روز n+1 فرد خالداری تو قبیله وجود نخواهد داشت. پس تو این قبیله ما ۷ نفر خالدار بودن چون تا صبح روز هشتم دیگه فرد خالداری تو قبیله نبوده

پاسخ سوال شماره دو :

جواب-> می‌شه ۳۰۱
منطقش اینه که باید کوچکترین عددی رو پیدا کنیم که باقیمانده‌اش وقتی تقسیم به اعداد ۲ تا ۶ می‌شود باید یک باشه و این عدد مضربی از هفت باشه از روش دیگر اگر بخواهیم بررسی کنیم می بینیم که a-1بر ۲و۳و۴و۵و۶ بخشپذیر است و از طرف دیگر aبر ۷ بخشپذیر می باشد.ک.م.م اعداد ۲و۳و۴و۵و۶ عدد ۶۰ می باشد اما ۶۰ نمی تواندa-1 باشد زیرا ۶۱ بر۷ بخشپذیر نیست.۶۰*۲را بجای a-1 در نظر می گیریم مطلوب نیست ۳*۶۰ را در نظر می گیریم بازهم نمی شود.۴*۶۰ نیز همینطور زیرا ۲۴۱ بر۷ بخشپذیر نیست.اما ۶۰*۵ درست است زیرا عدد ۳۰۱ بر ۷ بخشپذیر است.بنابراین کوچکترین عدد با شرایط مساله ۳۰۱ می باشد که صابر با برنامه اش به آن رسید.
منبع: گفتمان

پاسخ سوال شماره سه :

جواب -> از یکی از انها، فرق ندارد کدام، میپرسه:
اگر از ان نگهبان دیگری بپرسم که آیا او سر راه آزادی ایستاده اون چه میگوید؟
این نگهبان هر چی گفت بر عکسش راه نجات خواهد بود…
اگر گفت آره، برعکسش ، یعنی ان راه نجات نیست و همینی که این ایستاده درست است…
اگر گفت نه، بازم برعکسش ، یعنی آری ان راه نجات است و اینی که ما ازش پرسیدیم راه نابودی…
این معمّای زیبا از اصل ریاضیات جدید (قوانین گزاره ها) حل میشه. برای این مساله :
p) = p~) ~ ، که یعنی نقیض نقیض هر گزاره هم ارز است با خود گزاره…

پاسخ سوال شماره چهار :

جواب ->: جعبه ها را به ترتیب چیده و از ۱ تا ۱۰۰ شماره گذاری می کنیم،سپس از هر جعبه به تعداد شماره جعبه حبه هایی بر می داریم(مثلا از جعبه شماره ۱ یک حبه،از جعبه ۲ دو حبه و …و از جعبه ۱۰۰ صد حبه)بعد از آن کل حبه های انتخاب شده را وزن می کنیم و وزن آنرا m گرم فرض می کنیم.اگر m‌را از ۵۰۵۰a کم کنیم شماره جعبه شامل حبه های سبکتر به دست می آید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 3:20  توسط موجود فضایی  | 

پشت کنکوری ها بخواند

تذکر آيين نامه اى:

 ۱- از خوردن قلم پرهيز کنيد. ۲- از تا کردن٬ مخدوش کردن٬سابيدن٬ ليس زدن و موشک درست کردن پاسخنامه خودداری نماييد. ۳- کيک به تعداد لازم خريداری شده است٬ از گدا گشنه بازی پرهيز کنيد!  ۴- آماده! اکشن!!!

 

 

۱) کداميک از فرمايشات لقمان حکيم به فرزندش می باشد؟

الف) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست دارد.

ب) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست ندارد!

ج) پدرسگ مگه من سر گنج نشستم؟

د) شيرمو حلالت نمی کنم اگه يه بار ديگه اين پری ورپريده رو سوار ماشينت کنی!

 

 

۲) مرواريد خليج فارس؟

الف) کيش     ب)پيشته     ج) چخه     د) مااااوووو(صدای گربه بعد از دمپايی خوردن )

 

 

۳) بزرگترين هواپيمای مسافربری جهان؟

الف) بوئينگ(Booing)      ب) بوئينگ کوچولو (Booing 345)

ج) بوئينگ بزرگ(Booing707)      د) باز کن اون پنجره رو! خفه شديم از بوش !!

 

 

۴) خواننده ی تپل ترک؟

الف) سيبيل کن  ب) سيبيل تراش   ج) ريش تراش  د) سه بيل و سه خاک انداز تراش (Mach 3)

 

 

۵) کداميک يک تيم اسپانيايی است؟

الف) اتلتيکو بيل بااو

ب) اتلتيکو کلنگ با من

ج) اتلتيکو خاک انداز هم با من

د) اتلتيکو! پس تو چه غلطی می کنی؟

 

 

۶) نامزد خوش خنده ی آخرين دوره رياست جمهوری؟

الف) کرروبی     ب) کورپاک کنی     ج) کچل شويی     د) همه ی موارد!

 

 

۷) نژاد مردم ساکن کرواسی؟

الف) کروات     ب) پاپيون     ج) دستمال گردن     د) هيچکدام(يقه وطنی )

 

 

۸) کداميک جز خبرگزاريهای داخلی نيست؟

الف) ايلنا     ب) ايسنا     ج) خاله نسرين اينا     د) ای شرتی بزن پرس! (افتاد؟ )

 

 

۹) فوتباليست انگليسی؟

الف) اندی کول     ب) اندی پشت     ج) اندی سرشانه     د) اندی مرسی هيکل

 

 

۱۰) از سازهای موسيقی که همنشينی با مبتديان اين رشته توصيه نمی شود؟

الف) ساکسيفون     ب) کوله پشتی سيفون     ج) چمدون سيفون     د) کيف پول سيفون

 

 

۱۱) بازيکن تيم ملی عربستان؟

الف) احمد الدوساری     ب) حسن السه تبريز     ج) غضنفر الچهار قزوين     د) قلی ال اِن سانفرانسيسکو

 

 

۱۲) رئيس جمهور کوچولوی روسيه؟

الف) پوتين     ب) صندل     ج) دمپايی     د) نزن بابا  رفتم !!!

 

 

 

۱۳) .................. بى تو سردمه ?

الف) بخارى       ب) پتو          ج) آرش     د) Dj aligator 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 11:35  توسط موجود فضایی  | 

 

 

عیدتان مبارک

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:39  توسط موجود فضایی  | 

شهرالرمضان الذی انزلت فیه القران


رمضان شهر عشق و عرفان است * * * رمضان بحر فيض و احسان است
رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن * * * گــــاه تــــجديد عهد و پيمان است
رمــضــان امــتــــداد جــــاده نــــور * * * در گذرگاه هــر مــــسلمــان است
رمــضــان چــلچــراغ نـــور افـشان * * * در شبــستان قلــب انـسان است
مـــاه تــحكــيــم آشنـــايــــي هـــا * * * مــاه تعــطيل قــهر و حرمان است
مـــاه شـــب زنــده داري عـشــاق * * * مــاه بــيــدار بــاش وجــدان است
مـــاه اشــك و خـروش و ناله و آه * * * راه برگــشت هــر پــشيمان است
مــــاه آســـايــش قــلــوب بــشــر * * * مــاه پــالايــش تـــن و جــان است
مــــاه تــسليــم در بــــر خـــالـــق * * * مــاه تــمريــن كــار نــيـكــان است
رمضــان چــشمــه عـطــاي خـــدا * * * ماه عفو و گذشت و غفــران است
رمــضــان رهــنـــمــا و راه گــشــا * * * بهــر گــم گـشتگان حـيــران است
رمــضــان شــاخساري از طــوبـي * * * غرفه اي از بــهشـت رضوان است
رمــضــان بــارگــــاه (بــســم ا...) * * * جلــوگاه (رحيـم) و (رحمان) است
مــاه تـــحصيــل دانــش و تــقــوي * * * گــاه تــطهـيــر و راه ايــمـان است
مــــاه اكـــرام عـــتــرت و قـــــرآن * * * مــــاه اطفــــاء نــــار نــيــران است
عيــــد مســعــود زاد روز حــســن * * * روز پــر فــيــض نــيــمــه آن است
شــب قــدرش ســلام بــر مــهدي * * * تــا بــه فـجرش كه نور باران است
مـــغــرب آفــتــاب عــمــر عــلـــي * * * مشــرق مــــاهتــــاب قــرآن است
در چــنين مه كه انس و جان يارب * * * بر سر سفــره تــو مــهــمـان است
نظـــري ســوي دردمنــدان كــــن * * * اي كــه نــامـت شفا و درمان است
بــــارالــها بــــه درگــه كــــرمـــت * * * سائــل خــستــه دل فـراوان است
كشــــور مــــا بــهشت زهــرا شد * * * بس كــه پــر لاله خــاك ايران است
اي خــــــدا آرزوي ايــــــن امـــــت * * * جشــن پــيــروزي شــهيــدان است
واي بــر حـال آن كسي كه حسان * * * خــصــم قــرآن و يـار شيطان است
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 17:25  توسط موجود فضایی  | 

ماهي پري

ماهی پری دلش همیشه خون بود

زندونی تنگای این و اون بود /


هوایی دریای بیکرون بود /

تموم حوضا واسه اون کوچیک بود


رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /


***

ماهی تو ماهی آبت آسمونه


رودخونه هات مسیر کهکشونه /


موج چشات ، موجای راز و نیاز


اشکاتو وردار و یه دریا بساز /

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن

شنا نکن تو حوض تنگ این تن /

***
ماهی پری نامزد آسمونی


عروس دریایی کهکشونی /

سفره عقدت رو کجاها چیدن

فرشته ها شمعدونی تو خریدن

ماهی پری هنوز که اینجا موندی

قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن

بال و پرت را تن کن و سفر کن /

دریای آسمون اگر چه دوره

ساحل اون پر از نگین نوره /

***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی


پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب


جستی زد و رفت و گذشت از این آب /

نقره ماه دگمه پیرهنش شد

ستاره ها پولک رو تنش شد

عرفان نظر آهاری



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:14  توسط موجود فضایی  | 

او مي دود

باد می دود /

بهار می دود /

رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود


کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود


کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود


پیچکی شکسته با عصا / می دود

سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود


می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟

غنچه های نوجوان / درخت های پیر

آسمان سرفراز و خاک سربه زیر

روزهای زود و سالهای دیر

هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود

می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟

می دود به پای جستجو چ

می دود به های و می دود به هو

می دود فقط به سوی او

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:11  توسط موجود فضایی  | 

پیرکلاغی بود ، پنیری به منقار داشت . بر روی درختی نشسته بود ،
روباهی می گذشت ، گفت : پنیرت پنیر پیتزاست ؟
کلاغ سرش را به علامت نه بالا انداخت روباه بی اعتنا گذشت.

کلاغ در دل گفت : روباه هم روباه های قدیمی
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:38  توسط موجود فضایی  | 

 
 
 
 
 
 در روياهايم ديدم که با خدا گفت­وگو می­کنم
خدا پرسيد: پس تو می­خواهی با من گفت­وگو کنی؟
من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟
خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.
پرسيدم: عجيب­ترين چيز بشر چيست؟
خدا پاسخ داد: کودکی­شان، اينکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت­ها آرزو می­کنند باز کودک شوند ؛اين که آن­ها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول به­دست­آورند و بعد پول­شان را از دست می­دهند تا سلامتی از دست رفته­شان را باز جويند ؛اين که با اضطراب به آينده می­نگرند و حال خويش را فراموش می­کنند. بنابراين نه در حال زندگی می­کنند و نه در آينده ؛اين که آن­ها به گونه­ای زندگی می­کنند که گويی هرگز نمی­ميرند و به گونه­ای می­ميرند که گويی هرگز نزيستند ؛نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم...من دوباره پرسيدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بياموزند؟
گفت: بياموزند که نمی­تواننند کسی را وادار کنند که عاشق­شان باشد. همه کاری که آن­ها می­توانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛بياموزند که فقط چند ثانيه طول می­کشد تا زخم­های عميقی در قلب آن­ها که دوست­شان دارند ايجاد کنند اما سال­ها طول می­کشد تا آن زخم­ها را التيام بخشند ؛بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين­ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترين­ها نياز دارد ؛بياموزند که آدم­هايی هستند که آن­ها را دوست دارند و فقط نمی­دانند چگونه احساسات­شان را بيان کنند ؛بياموزند که دو نفر می­توانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت­وگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟
خداوند لبخند زد و گفت:فقط اينکه بدانند من اينجا هستم هميشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:14  توسط موجود فضایی  | 

مادر

 

خواندم ترانه ای زيبا برايت مادر
ميون ترانه هام نوشتم نامت را
نوشتم نامت را با بغض با گريه های دور
نوشتمت ،نوشتمت ترانه خوان شعر هايم
نوشتمت با كلماتم نام زيبايت را
و بر هر شاخه ی گل ياس بازمي نويسم
دوستت دارم
مادر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:17  توسط موجود فضایی  |